گرچه سابقه ورزش به دوران ماقبل تاریخ بازمیگردد ، اما در حال حاضر بدل به موضوعی نسبتا جدید در تحقیقات فلسفی شده است . در حقیقت ، سابقه فلسفه ورزش بهعنوان رشتهای فرعی در دانشگاه به دهه ۱۹۷۰ بازمیگردد . اما در همین مدت کوتاه هم این رشته بدل به حوزهای پرجنبوجوش در مطالعات حوزه اندیشه شده است که نویدبخش درک ما از ورزش و آگاهیبخشی از آن است . مناقشات بسیاری اخیرا در زمینه رابطه فلسفه ، ورزش و اخلاقیات شکل گرفته است و گرچه تحلیل فلسفی میتواند به دستیابی به درکی عمیقتر از ورزش کمک کند ، چنین تحلیلی میتواند ماهیت اندیشه را دستخوش تغییر قرار دهد ، از سرشت مهارت گرفته تا اخلاق مبتنی بر نوعدوستی .
فلاسفه از زمان یونان باستان در حال تفکر در باب ماهیت ورزش بودهاند . افلاطون و ارسطو ورزش را جزئی کلیدی از آموزش و شکوفایی انسان میدانستند . یک یونانی فرهیخته باید با شرکت در مسابقات ورزشی ، به هماهنگی مناسبی میان ذهن و بدن میرسید. تامل درباره نقش ورزش در زندگی و فرهنگ بشری ، در دوران روم و قرون وسطی نیز ادامه پیدا کرد . در روم ، از ورزش بهعنوان ابزاری برای آموزش جنگجویان یاد میشد . برای مثال ، انهئید ، اثر ویرژیل ، بخشهای بسیاری به جسن مشابقات سرعت و قدرت با تاکید بر آمادهسازی رومیان برای جنگ اختصاص دارد . در قرون وسطی ورزش نقشی مهم در تصویرسازی مسیحی ایفا کرد . برای مثال ، سنت آگوستین در «شهر خدا» از پولس رسول بهعنوان «ورزشکار مسیح» یاد کرد . توماس آکویناس ، همچو افلاطون و ارسطو ، از نیاز به پرورش جسم و روح برای شکوفایی نوع بشر دقاع میکرد .
در اوایل عصر مدرنیته ، ورزش بار دیگر نقشی برجسته در حیات عمومی پیدا کرد ، بهویژه به خاطر پتانسیل آن در پرورش و تعالی انسان و ترویج زندگی نیک . مدیران مدارس در دوره رنسانس ورزش را در برنامه درسی خود گنجاندند . حتی متفکران پروتستان که اغلب تصور میشود با فعالیتهایی چون ورزش مخالفاند ، آن را بهعنوان موضوعی مهم و اساسی پذیرفتند . مارتین لوتر و جان میلتون از بهرهگیری از فعالیتهای ورزشی برای آموزش افراد و سربازان مسیحی حمایت کردند . طی دوران روشنگری نیز ژان ژاک روسو با تکیه بر پافشاری تجربهگرایان بر پرورش ظرفیتهای بدنی برای دستیابی به دادههای حسی دقیق ، بر اهمیت ورزش و رشد هماهنگ بدن و ذهن انگشت گذارد . نظریه آموزشی روسو و تئوریهای مشابه ، در انگلستان و آلمان ویکتوریایی قرن ۱۹ اجرایی شد ، جایی که ورزش بهعنوان فعالیتی شخصیتساز ارزشمند تلقی میشد . «بارو پییر دو کوبرتین» با الهام از این فلسفههای آموزشی ، جنبش المپیک را پایهگذاری کرد و ورزش المپیکی را بهعنوان فلسفه زندگی که ورزش را در خدمت بشر قرار میدهد، مطرح کرد .

در جوامع معاصر ، ورزش نقشی اصلی را در زندگی بازیکنان ، مربیان ، مسئولان و تماشاگران بیشماری ایفا میکند . آموزش ورزش بخشی است از برنامه درسی مدارس ملی ، اخبار ورزشی بخشی از پوشش خبری رسانهها را تشکیل میدهد و از ورزش بهعنوان اقدامی عمومی یاد میشود .
نظریات فلسفی در باب ورزش ، اشکالی توصیفی یا هنجاری دارند . به طور کلی ، نظریههای توصیفی تلاش دارند تا گزارشی دقیق از مفاهیم محوری ورزش ارائه کنند و نظریههای هنجاری نیز تلاش میکنند تا توضیحی از چگونگی و ماهیت ورزش پیش بکشند . نظریههای هنجاری ورزش بهطور گسترده بهعنوان «برونگرا» یا «درونگرایانه» طبقهبندی میشوند . فیلسوفان بیرونگرا که به شدت تحت تاثیر مارکسیسم و ساختارگرایی قرار دارند ، ماهیت ورزش را با اصول دیگر شیوهها یا جامعهای بزرگتر تعیین میکنند . «ویلیام جی مورگان» سه نظریه برونگرایانه را مشخص میکند : «نظریه کالاییشدن» ، «نظریه چپ جدید» و «نظریه هژمونی» .
در نظریه کالاسازی ، ورزش بهعنوان کالایی با ارزش استفاده و مبادله درک میشود . وقتی ورزشها کالایی شوند ، نه بهعنوان ویژگیهای ذاتی که ارزش حمایت دارند بلکه براساس سود اقتصادی که میتوانند ایجاد کنند ، در نظر گرفته میشوند . هواداران «نظریه چپ جدید» نیز با تمرکز بر نقشی که ورزش در پیدایش و بازتولید تاریخ اجتماعی ایفا میکند ، عمدتا به کاوش در ارتباط میان نیروی کار ، زیرساختهای اقتصادی و ورزش میپردازند . نظریههای هژمونی نیز به سراغ خصلت تقلیلگرایانه و جبرگرایانه تحلیلهای چپ نو از ورزش رفته و به آن حمله میکنند .
از اینها گذشته ، انکار نمیتوان کرد که ورزش منابعی را برای توصیف مجدد جهان غیرورزشی ارائه میدهد . بر این اساس ، میتوان از جابجایی از زیباییشناسی ورزش به هرمونتیک ورزشی سخن به میان آورد ، یعنی تفسیر معنای ورزش و توصیف آن . در نهایت چنین میتوان گفت که این عرصه صرفا محدود به خود نبوده و حوزههای بسیاری را در برمیگیرد .

